![]() |
![]() |
|
|
آي مردم ...به خدا |
|
مرداب
|
|
باید عاشق شد و خواند :
باید این ساعت – اندیشه کنان می گویم –
|
|
وداع « به سفر خواهم رفت . . . » کلماتی که ز لبهای چو گل خندانت آمد و قلب مرا سخت آزرد قلب من در تپش است لحظه ای مات شدم لحظه تلخ وداع ،هرگز از یاد نرفت من تو را می بینم با لبانی خندان چمدانی در دست ، کوله باری بر پشت من ولی در سینه دارم آهی سوزان اشک من چون باران و دو دستم لرزان تو به آیینه خود می نگری من دو چشمم خیره خیره بر جاده ای که قرار است تو فردا بروی و سر انجام تو را با خود برد . . . من فقط دست تکان می دادم غرق اندیشه که من تا ابد از تو جدا خواهم بود . . .
|
|
کاش می شد
کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار در اتاقم که پر از سایه توست آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم و به خود می گفتم تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی ولی افسوس تو آن نیستی آن کوچک پاک که من از پاکی اندیشه خود پروردم و بزرگش کردم من نمی دانستم ، که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی هیچ دل بر تو نمی باید بست مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود سنگدل نیستم اما . . . دل من می خواهد که تو را باز با خشم به خاک اندازم و چو رگبار خزان قلب گلگون تو را خسته و پرپر سازم کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار تا دو چشم تو در ظلمت این تنهایی شاهد پاکی و آشفتگی من باشد کاش می شد . . .
|
|
غربت
رهسپار می شوی
|
|
سنگ صبور
کوهکن ! از دل درهای قرون نرم و آهسته بیا بیستون تو منم سینه ام پهنه کوهستان است تیشه ات را بنواز برتن خسته این سنگ صبور !
|
|
گیاه وحشی
من ان خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن ، مرا بشکن ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم . . .
|
|
عشق ققنوسی
عشق ققنوسی من با تو می مانم با تو تا سبز ترین خاطره ها می مانم و تو را خواهم دید به بلندای ابد به بلندای همان قله نیلین صبور من به هر روز به هر صبح پر و بالی به هوای شب بارانی شور در سراپرده عشق خواهم زد تا در آن روز سپید متولد شود از ذره پاک متولد شود از روزن چشمان بلورین تنم عشق ققنوسی دگر . . .
|
|
سراب
پر کن پیاله را کین آب آتشین دیریست رو به حال خرابم نمی برد در راه زندگی با آنهمه تلاش و تمنا و تشنگی با آنکه فریاد می کشم از دل که آب ، آب دیگر فریب هم به سرابم نمی برد پر کن پیاله را . . .
|
|
بی کسی
هرگز از بی کسی خویش منال هرگز از دوری این راه مگو و از این فاصله ها که میان من و توست و هر آنگاه که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار « تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد » و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست . . .
|
|
سلام
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ، سلام نامه ای دارم از فاصله ها چند شب بود که من خواب تو را می دیدم خواب دیدم که فراری هستی می گریزی از شهر پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند در همه کوی و گذر ، قصه تبعید تو بود مردم و تیر و تفنگ اسبهایی چابک متهم : قاتل گلهای سفید جایزه : یک گل رز و تو می دانی ، من عاشق گلهای رزم دوست داری بنویسی . . . به کجا خواهی رفت ؟ مردم شهر چرا در پی تو می گردند ؟ نگرانت شده ام ! بی جوابم مگذار ! پشت پاکت بنویس : متهم قاتل گلهای سفید تو که می دانی ، من عاشق گلهای رزم . . .
|
|
گمشده
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگینند چراغ روشن شب بود ، برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم .
|
|
قصه زندگی
وقتی پروانه عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد ، تازه قصه زندگی آغاز شده است ، زیرا دیگر نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد . . .
|
|
تو کدامین بنده ای ...
غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند؟
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
من ایدا هستم 27 سالمه امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|