تبليغاتX
r=238596931" target="_new"> تنهای تنها

آي مردم ...به خدا
روزگاري دل من شيدا بود
نه غمي داشت نه سوداي غمي
دلبري داشت و ز عشق
در بازار وفا. خوشترين عاشق بي پروا بود
مذهبش الفت بود. کعبه اش يک دل خرد
و به آيين صداقت پابند . و پرستيد خدايي که از آن
سوي بي مرز زمان پيدا بود روزگارش خوش بود و زعشق زمان
سبزتر بود و فرا از تپش دريا بود . او نمي رفت خطا . عاشقي بود که با جور و جفا کار نداشت
بي ريا بود و دلي . در بي آزار نداشت .
او در آن رونق عشق . دوست ميداشت صبا وزش شب بوها
بارش شبنم شوق . تپش زنجره ها رقص آن شاپرک قاصد عشق
دوست ميداشت شب و ماه و زمين
خلوتي کوته و بر خاطره و پاک ترين
با دو چشمي که فراسوي محبت مي زد از عمق سياهي بر دل عشق کمين
بخت ياري گر او بود و زمان . رام در گردش او و طلوع خورشيد بود در جوشش او
به سر حد پرستش خوش بود :
کلبه اي ساخته بود که به اندازه پرهاي صداقت آبي
و به اندازه ايوان محبت جا داشت
دلبري داشت و دلي داشت و دو چشم بي تاب
کلبه اي بود و شبي بود و صفاي مهتاب
با همه قصه عشق او که خوشبخترين عاشق بي پروا بود
جز دلي همدم عشق بي کس تنها بود
ناگهان تلخ شبي باد غم برپا شد کلبه اش ويران گشت
همه شادي نشاط دل او به دمي نالان گشت باد غربت نگريست
آسمان دل او تيره وتار با دلي تنگ گريست
پيک تقدير پي اش آمد و گفت : بايد از شهر وفا کوچ کني
گر وفادار به عشقي و دلت در کف اوست همه راپوچ کني
دل او ديوانه با همه خلق جهان بيگانه داغ محنت به تنش رفت از شهر وفا
تا شود قصه او افسانه رفت تا تلخترين غربت غمها بزند مستانه
گر چه مي ديد که با قاصد مرگش شده هم پيمانه
او کنون مرده عشق ساکن اين وطن است از دل خاک خطابش به شماست :
واي ! اي خلق جهان اي شمايان که کنون بر مزار من دل عاشق بي فرجاميد
کو پيامي ز بر دلبر دل داده مست ؟ که صفايي دهد اين کلبه ويرانه پست
برسانيد به صبا : من نگويم که به بالين من خاک نشين
قدمي رنجه نما کاش ميشد که تو اي غايت عشق
ز همه رنج دلم لحظه اي غم زده فرياد کني و در آن لذت و شادي و نشاط
به دمي قصه آن خاطره را ياد کني !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 4:6 PM  توسط آیدا | 

مرداب

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند ‚ دریغ
دیده پوشیدن نمی داند ‚ دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهاییم را
ماه و خورشید مقواییم را
چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
می درد دیوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای برپاخاستن
خنده ام غمناکی بیهوده ای ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از با م خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک
ناشناس نیمه پنهانیش
شرمگین چهره انسانیش
کو بکو در جستجوی جفت خویش
می دود معتاد بوی جفت خویش
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدیگر
تلخاکام و ناسپاس از یکدیگر
عشقشان سودای محکومانه ای
وصلشان رویای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پرواییم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به استغنای دریا ها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونه طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را می گشود
عطر بکر بوته ها را می ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بی خواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 12:42 PM  توسط آیدا | 

 

باید عاشق شد و خواند :


" باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست


پشت دیوار کسی می گذرد


می خواند :


" باید عاشق شد و رفت


چه بیابانهایی در پیش است ! "


رهگذر خسته به شب می نگرد


می گوید :


چه بیابانهایی ! باید رفت


باید از کوچه گریخت


پشت پنجره ها مردانی می میرند


و زنانی دیگر


به حکایتها دل می سپرند . "


پشت دیوار کسی دریاواری بیدار


به زنان می نگریست :


" چه زنانی که در آرامش رود ،


باد را می نوشند !


و برای تو – برای تو و باد –


آبهایی دیگر در گذر است . "



باید این ساعت – اندیشه کنان می گویم


رفت و از دیواری ، پرسید و شنید .


و شب و ساعت دیواری و ماه


به تو اندیشه کنان می گویند :


" باید عاشق شد و ماند


باید این پنجره را بست و نشست ! "


پشت دیوار کسی می گذرد ،


می خواند ،


" باید عاشق شد و رفت


بادها در گذرند . "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 12:30 PM  توسط آیدا | 

 وداع

 « به سفر خواهم رفت . . . »

کلماتی که ز لبهای چو گل خندانت

آمد و قلب مرا سخت آزرد

قلب من در تپش است

لحظه ای مات شدم

لحظه تلخ وداع ،هرگز از یاد نرفت

من تو را می بینم

با لبانی خندان

چمدانی در دست ، کوله باری بر پشت

من ولی در سینه

دارم آهی سوزان

اشک من چون باران و دو دستم لرزان

تو به آیینه خود می نگری

من دو چشمم خیره

خیره بر جاده ای

که قرار است تو فردا بروی

و سر انجام تو را با خود برد . . .

من فقط دست تکان می دادم

غرق اندیشه که من

تا ابد از تو جدا خواهم بود . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 5:30 PM  توسط آیدا | 

کاش می شد

 

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم

و می آویختمش بر دیوار

در اتاقم که پر از سایه توست

آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم

و به خود می گفتم

تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی

ولی افسوس تو آن نیستی

آن کوچک پاک

که من از پاکی اندیشه خود پروردم

و بزرگش کردم

من نمی دانستم ، که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی

هیچ دل بر تو نمی باید بست

مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود

سنگدل نیستم اما . . .

دل من می خواهد که تو را باز

با خشم به خاک اندازم

و چو رگبار خزان

قلب گلگون تو را خسته و پرپر سازم

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم

و می آویختمش بر دیوار

تا دو چشم تو

در ظلمت این تنهایی

شاهد پاکی و آشفتگی من باشد

کاش می شد . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 6:11 PM  توسط آیدا | 
غربت

 رهسپار می شوی
به سوی عشـــــــــق
و
من کنار پنجره
در آرزوی یک نگاه
آه می کشم
تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی
و
چشمهای بی قرار من
به غربت همیشگی
هنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــوز
خیره مانده است

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:53 AM  توسط آیدا | 

 سنگ صبور

 

کوهکن !

از دل درهای قرون

نرم و آهسته بیا

بیستون تو منم

سینه ام

پهنه کوهستان است

تیشه ات را بنواز

برتن خسته این سنگ صبور !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 6:52 PM  توسط آیدا | 

 گیاه وحشی

 

من ان خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکن ، مرا بشکن

ولی هرگز مگو با من

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 6:21 PM  توسط آیدا | 

عشق ققنوسی

 

 عشق ققنوسی من

با تو می مانم

با تو تا سبز ترین خاطره ها می مانم

و تو را خواهم دید

به بلندای ابد

به بلندای همان قله نیلین صبور

من به هر روز

به هر صبح

پر و بالی به هوای شب بارانی شور

در سراپرده عشق خواهم زد

تا در آن روز سپید

متولد شود از ذره پاک

متولد شود از روزن چشمان بلورین تنم

عشق ققنوسی دگر . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 12:27 PM  توسط آیدا | 

 سراب  

 

 پر کن پیاله را

کین آب آتشین

دیریست رو به حال خرابم نمی برد

در راه زندگی

با آنهمه تلاش و تمنا و تشنگی

با آنکه فریاد می کشم از دل

که آب ، آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 4:34 PM  توسط آیدا | 

 بی کسی

 

هرگز از بی کسی خویش منال

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر آنگاه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

« تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد »

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکیست . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 7:16 PM  توسط آیدا | 

سلام

 

ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ، سلام

نامه ای دارم از فاصله ها

چند شب بود که من خواب تو را می دیدم

خواب دیدم که فراری هستی

می گریزی از شهر

پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند

جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند

در همه کوی و گذر ، قصه تبعید تو بود

مردم و تیر و تفنگ

اسبهایی چابک

متهم : قاتل گلهای سفید

جایزه : یک گل رز

و تو می دانی ، من عاشق گلهای رزم

دوست داری بنویسی . . . به کجا خواهی رفت ؟

مردم شهر چرا در پی تو می گردند ؟

نگرانت شده ام !

بی جوابم مگذار !

پشت پاکت بنویس : متهم قاتل گلهای سفید

تو که می دانی ، من عاشق گلهای رزم . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 5:37 PM  توسط آیدا | 
گمشده

 

 تو را گم کرده ام امروز

و حالا لحظه های من

گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگینند

چراغ روشن شب بود ، برایم چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در هر لحظه می میرم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 6:12 PM  توسط آیدا | 

 قصه زندگی

 

وقتی پروانه عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد ،

تازه قصه زندگی آغاز شده است ،

 زیرا دیگر نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 5:22 PM  توسط آیدا | 
 

 تو کدامین بنده ای ...

 

غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده

 مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن

غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي

خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران

نگذارده اند؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 6:12 PM  توسط آیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
من ایدا هستم
27 سالمه
امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد

نوشته های پیشین
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشیو موضوعی
دعا
زیستن
دلتنگی
I cant live
جدایی
پنج وارونه
My Heart Believes in You
آیدا در آینه
ویرانگری
مرغ خار
عجب صبری خدا دارد
تو کدامین بنده ای ...
قصه زندگی
گمشده
سلام
بی کسی
سراب
عشق ققنوسی
گیاه وحشی
سنگ صبور
غربت
کاش می شد
وداع
آی مردم....
پیوندها
حاج نویدی
سایت تخصصی فروش لپ تاپ
پادشاه صخره ها
آدینا جون
بوس کوچولوی عزیز
خاطره جون
امیر عزیز
کتابخانه مجازی ایران
بزرگترین سایت دانلود نرم افزار با لینک مستقیم
بزرگترین سایت دانلود
به نام اهورا مزدا ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

FreeCod Fall Hafez